ساعت نزدیک به نیمهشب است. مادری در راهروی یک بیمارستان دولتی نشسته، برگههای آزمایش فرزندش را در دست گرفته و به عددی خیره شده که نمیداند چطور باید آن را جور کند. فرزندش نیاز به…
وقتی یک قدم کوچک، زندگیای را نجات میدهد سارا هفت ساله بود که دکترها گفتند قلبش درست نمیزند. پدرش — کارگری ساده از یک روستای دور — نمیدانست باید چه کند. هزینهها گزاف بود، بیمه…